آسيب ها گسست ودنباله روي؛ سلامت: هدايت:
در اين محور، آسيب هاي تربيت ديني به طور کلي، عبارتند از گسست ودنباله روي. در تربيت ديني، گسست ميان نسل پيشين ونسل بعدي هنگامي رخ مي دهد که نسل پيشين، به گونه اي از سنت گرايي متحجرانه روي آورد که مانع هم سخني وهم فکري ميان آنها ونسل بعدي گردد. آسيب زايي گسست، بسيار چشمگير است به طوري که در اصل، مانع تحقق تربيت مي گردد. از سوي ديگر ودر قطب مقابل، دنباله روي، آسيب ديگري است که در کمين تربيت ديني است. دنباله روي به اين معناست که نسل پيشين، تسليم خواست ها وبلکه هوس هاي نسل بعدي گردد. آسيب زايي دنباله روي نيز در آن است که تربيت را در اثر حرکتي به شدت انفعالي، دچار استحاله مي سازد. همچون محورهاي پيشين، در اين محور نيز بايد به داد وستد نهاني ميان دو قطب آسيب توجه داشت. بروز گسست، نسل پيشين را بر آن مي دارد که به دنباله روي روي آورد، چنانکه دنباله روي در شکل نهايي خود، نسل پيشين را چنان به بي معنايي دچار مي سازد که ممکن است به رها کردن نسل بعدي وگسست رضا دهد. در حالت سلامت، هدايت قرار دارد. هدايت با گسست متفاوت است زيرا هدايت مستلزم آن است که هدايت گر به زبان مخاطب خود ودر حد انديشه او سخن بگويد. همچنين، هدايت با دنباله روي نيز آشکارا متفاوت است زيرا هدايت گر بايد مخاطب خود را به سوي حقيقت هايي راه ببرد.
پس از اشاره به آسيب ها وسلامت تربيت ديني به طور کلي، اکنون، به توضيح بيشتر آنها در خصوص مهدويت مي پردازيم.
در قطب نخست آسيب ها، گسست ميان دو نسل مطرح است. چنانکه گذشت، گسست هنگامي رخ مي دهد که هم زباني وهم انديشي نسل پيشين ونسل بعدي ناممکن گردد. اين آسيب در مسأله مهدويت نيز مي تواند رخ دهد. هنگامي که مباحث ومطالب مربوط به مهدويت، به زباني مهجور مطرح گردد يا با مسائل ومباحثي که نسل جديد با آنها درگير است، ارتباط نيابد، گسست رخ مي نمايد. گاه نسل پيشين، در طرح مسأله مهدويت با نسل نو، بر جنبه هايي فرعي وجانبي از آن تأکيد مي کنند يا آن را در قالب نمادهايي عرضه مي کنند که نسل نو چندان ارتباطي ميان آنها ومسائل زمان خويش نمي يابد. در حالي که مسائل محوري واساسي مهدويت، چنان است که با مسائل جاري هر نسلي ارتباط مي يابد واين گونه جنبه هاي مهدويت است که بايد در کانون توجه قرار گيرد. در ادامه بحث، به مسائل محوري مهدويت اشاره خواهيم نمود.
در نقطه مقابل، قطب آسيب زاي ديگر، دنباله روي نسل پيشين نسبت به نسل جديد است. چنانکه در بالا بيان شد، دنباله روي از آن رو آسيب زاست که نسل جديد را از آرمانها محروم مي سازد وآنها را در حد اميال يا آراء رايجشان محدود مي نمايد. اگر در عرصه مهدويت نيز دنباله روي رخ نمايد، چهره اي آسيب زا به آن داده مي شود. دنباله روي در عرصه مهدويت، به دو شکل مي تواند آشکار شود: نخست، سخن نگفتن از آن، به سبب اين که به ذائقه نسل جديد، خوش نمي آيد. دوم، سخن گفتن از آن، اما به گونه اي که به الگوهاي رايج حکومتي وسياسي، فروکاسته شود. به طور مثال، اگر امروزه، دمکراسي، شکل مطلوبي از حکومت محسوب مي شود، کساني بکوشند حکومت مهدي عليه السلام را برحسب آن، مورد فهم وتفسير قرار دهند. در اين مورد، ممکن است برخي از روايات نيز مستند قرار گيرد، مانند اين که از قول پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم درباره آن حضرت نقل شده است: (مهدي با ياران خود مشورت مي کند).(1)
اما هيچ يک از اين دو صورت دنباله روي، مطلوب نيست. در مورد نخست، يعني ذائقه نسل جديد را مناسب با مهدويت نيافتن، دليلي بر ترک آن نيست. بخشي از کار تربيت، ايجاد تغيير ذائقه است. اما در اين خصوص، بيشتر بايد به نحوه عرضه مطلب توسط نسل پيشين، بدگمان بود تا اين که ذائقه نسل جديد را به طور مستقيم مسئول انگاشت. در مورد دوم، يعني فروکاستن مهدويت به شکل هاي رايج حکومت مانند دمکراسي نيز ضرورتي بر اين کار نيست. تجربه هايي که بشر در طول راه مي يابد، هنوز خامي هاي بسيار دارد وبايد در تب وتاب تحولات جوامع بشري آزموده شود، چنانکه امروزه، دمکراسي با همه جنبه هاي مثبتي که دارد، مورد نقادي هاي بسياري است. بي ترديد، آينده زندگي بشر، شاهد مطرح شدن شکل هاي حکومتي بسيار زبده تري از دمکراسي خواهد گرديد.
به دور از دو قطب آسيب زاي گسست ودنباله روي، حالت سلامت در اين محور، عبارت از هدايت است. هدايت، متفاوت با گسست ودنباله روي است. هادي، هم بايد به زبان ومتناسب با انديشه مخاطبان خود سخن بگويد وهم از پيروي اهواء آنان دوري گزيند. مهدويت نيز، چون پاره اي از مجموعه معرفتي تربيت دين، بايد اين نقش هدايت کنندگي را در جريان تربيت بازي کند. براي اين امر، کساني که مسأله مهدويت را در جريان تربيت ديني مطرح مي سازند، بايد هم تناسب وهماهنگي آن را با ذهن وزبان نسل جديد بازشناسي کنند وهم مراقب باشند که آن را به اميال وآراء رايج آنان فرو نکاهند. جالب توجه است که خود مهدي عليه السلام نيز نقش هدايت گري را بازي خواهد کرد وهواهاي مردم را به هدايت بازخواهد گرداند، چنانکه امام علي عليه السلام در باره آن حضرت مي گويد: (هواهاي نفساني را به متابعت هدايت الهي باز مي گرداند، در روزگاري که هدايت الهي را به متابعت هواهاي نفساني درآورده باشند. آراء وانديشه ها را تابع قرآن گرداند در روزگاري که قرآن را تابع آراء وانديشه هاي خود ساخته باشند).(2)
آسيب ها مريد پروري وتکروي؛ سلامت: امامت:
در آسيب شناسي تربيت ديني به طور کلي، مريد پروري وتکروي، دو قطب متقابل آسيب زايي محسوب مي گردند. منظور از مريد پروري اين است که در جريان تربيت ديني، افراد چنان تربيت شوند که مربي را به چشم مراد خويش ببينند، به اين معنا که وي را وراي سؤال قرار دهند واو را چنان بنگرند که گويي منشأ اوليه حق است. اين شأن تنها از آن خداست وجز او هر که باشد، نه منشأ اوليه حق است ونه در وراي سؤال قرار دارد. از سوي ديگر، تکروي نيز در تربيت ديني، آسيب زاست. تکروي، نفي هرگونه اقتدا به ديگران، به منزله پيشرو، وخود، گونه اي از آنارشيسم ديني است. تکروي نيز آسيب زاست زيرا افراد را در حد خودشان محدود مي گرداند وآنها را از مزاياي وجودي ديگران محروم مي سازد. در اين محور نيز داد وستدي نهاني ميان دو قطب آسيب وجود دارد، يعني مريد پروري به تکروي منجر مي شود وتکروي نيز سرانجام از مريد پروري سر بر مي آورد. در حالت سلامت، امامت قرار دارد. امامت، نه با مريد پروري سازگار است ونه با تکروي. ناسازگاري آن با تکروي آشکار است، اما ناسازگاري آن با مريد پروري نيز از آنجا ناشي مي گردد که امام در مفهوم اسلامي کلمه، منشأ اوليه حق نيست بلکه ملازم با حق است ونه تنها خود را در وراي سؤال نمي بيند، بلکه از سؤال استقبال مي کند ودر پي آن، ملازمت خود را با حق آشکار مي سازد.
پس از اشاره کلي به مفاهيم آسيب وسلامت در اين محور، اکنون، آن را در مورد خاص مهدويت وتربيت مهدوي، مورد بحث قرار مي دهيم.
مريد پروري، به منزله يکي از قطب هاي آسيب در تربيت ديني، صورت محرَّف امامت است. هر گاه افراد، امامان را چنان بستايند که گويي آنان، منشأ اوليه حق وحقيقت اند، اين چهره محرَّف آشکار مي گردد. اين گونه افراد، به سبب همين تعبير نادرستي که از امامت دارند، وآن را به يکي از لغزشگاه هاي آسيب زاي تربيت ديني تبديل مي کنند، (مُحبّ غال) (دوستدار افراط گر) ناميده شده اند. افراط گري آنان در اين است که امام را از حد خويش، فراتر مي برند واو را به مقام ومنزلت الوهي برمي کشند. تنها در باره خداوند، در قرآن آمده است: (الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ).(3) اما نسبت امام با حق اين است که او با حق ملازمت وهمراهي (معيَّت) دارد وبا آن مطابقت مي ورزد.
در خصوص حضرت مهدي عجل الله تعالى فرجه الشريف نيز همين سخن جاري است. در متون اسلامي، براي در امان نگهداشتن افراد از لغزيدن در ورطه مريد پروري، همواره بر اين نکته تأکيد شده است که امام مهدي عليه السلام، در کار سترگي که به انجام خواهد رساند، کارگزار وفرمانبر خداست. به طور مثال، در روايتي که حمران بن أعين نقل مي کند مي خوانيم: (از امام باقر عليه السلام سؤال کرده به او عرض کردم: آيا قائم تو هستي؟ پس آن حضرت فرمود: زاده وتربيت يافته بيت رسولم وخونخواهي کننده ام (يا از من خونخواهي کنند) وآنچه خدا بخواهد انجام مي دهد…(4) در اين روايت، امام باقر عليه السلام، ابتدا (قائم) را به معناي لغوي يا مفهوم عام آن که در مورد هر يک از امامان شيعه صادق است، بکار مي برد ودر پايان روايت، با دريافتن مقصود اصلي سؤال کننده، حضرت مهدي عليه السلام را با ذکر برخي ويژگي ها معرفي مي کند. اما آنچه در اينجا مقصود است، تعبير (يفعل الله ما يشاء) (آنچه خدا بخواهد انجام مي دهد) است. اين تعبير، بيانگر آن است که هر امامي که قيام به بر پا داشتن حدود الهي مي کند، او تابع فرمان خداست وهر آن چه را او بخواهد، انجام مي دهد واين مطلب، شامل حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه الشريف نيز مي گردد. بنابراين، مسأله مهدويت، در فضايي مطرح گرديده است که تابعيت وعبوديت امام نسبت به خداوند در آن موج مي زند واين براي آن است که امامت در دست عوام وعوام زدگان، تبديل به بساط مريد ومرادي نگردد.
به علاوه، هنگامي که امام، تابع وملازم با حق بود، خود را در وراي سؤال نمي نشاند. در اين مورد، قابل ذکر است که در روايات مهدويت، بر مشابهت امام مهدي عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم وعلي عليه السلام، از حيث منش وروش زندگي اشاره شده است.(5) امام علي عليه السلام، به صراحت خود را در حيطه سؤال قرار داد. امام مهدي عليه السلام نيز بر همين شيوه عمل مي کند. سخن امام علي عليه السلام در اين خصوص چنين است: (مپنداريد که گفتن حق بر من گران مي آيد وخواهم که مرا بزرگ انگاريد زيرا هر که شنيدن حق بر او گران آيد، يا نتواند اندرز کسي را در باب عدالت بشنود، عمل کردن به حق وعدالت بر او دشوارتر است. پس با من از گفتن حق يا رأي زدن به عدل باز نايستيد زيرا من در نظر خود بزرگتر از آن نيستم که مرتکب خطا نشوم ودر اعمال خود از خطا ايمن باشم، مگر آن که خدا مرا در آنچه با نفس من رابطه دارد، کفايت کند زيرا او تواناتر از من به من است. ما وشما بندگاني هستيم در قبضه قدرت پروردگاري که پرورش دهنده اي جز او نيست…).(6)
از سوي ديگر، قطب دوم آسيب، يعني تکروي، نيز در تربيت مهدوي قابل قبول نيست. تکروي در جريان تربيت ديني، در دو صورت رخ مي دهد: نخست با نفي امامت ودوم با پذيرش ودر عين حال، تعميم امامت. در حالت نخست، نياز به امامت، بعد از پيامبر اکرم صلى الله عليه وآله وسلم نفي مي گردد وچنين تصور مي شود که هدايت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به مردم ارزاني شده وهر کس بخواهد مي تواند در طريق هدايت راه بسپارد ودر اين مسير، نيازي به راهبر وامام نيست. در حالت دوم، امامت به صراحت نفي نمي شود، اما اختصاص آن به امامان معصوم عليه السلام، نفي مي شود، به گونه اي که هر کس مي تواند امام خويش باشد.
در روايات مربوط به مهدويت، هر دو گونه تکروي، نفي شده است. در خصوص مورد اول، يعني نفي امامت، در برخي روايات به اين نکته اشاره وانتقاد شده است که در آينده امت اسلامي، کساني تندروي خواهند نمود وخواهند گفت که امامت باطل شده است. به طور مثال، در روايتي از قول امام علي عليه السلام خطاب به (حذيفه يماني) آمده است: (… پس اين امت پيوسته ستمگرند وهمچون سگان در ستيز با يکديگر بر حرام دنيا بسر مي برند، در درياهاي هلاکت وگودال هاي خون، عمر سپري کنند تا آن زمان که غائب شونده از فرزندان من از ديدگان مردم پنهان شود ومردم به گفتگو افتند، آيا او گم شده، يا کشته شده، يا خود وفات يافته است، که فتنه شدت گيرد وبلا نازل شود وآتش جنگ قبيله اي برافروزد ومردم در دينشان تندروي کنند وهمصدا شوند که حجت از ميان رفته وامامت باطل شده است… به خداي علي قسم! که حجت امت همان هنگام برپا ودر راههاي آن (امت) گام برمي دارد، به خانه ها وکاخ هايشان داخل مي شود، در شرق وغرب زمين در گردش است، گفته ها را مي شنود وبر جماعت سلام مي کند، او مي بيند اما ديده نمي شود تا زمان ووعده اش فرا رسد…).(7)
در مورد دوم، يعني تعميم امامت، نيز در روايات مهدويت، انتقاد صورت پذيرفته است. امامت، مشروط به شروطي است که مهم ترين آن، اين است که امام، آلوده به ستم نباشد، چنانکه وقتي ابراهيم عليه السلام در باره امامت فرزندان خويش از خدا مسألت نمود، خداوند در پاسخ فرمود: (پيمان من به بيدادگران نمي رسد).(8) از اين رو، خداوند امامت را در شأن هر کسي ننهاده است. در اين مورد، در روايتي، فضيل بن يسار از قول امام صادق عليه السلام مي گويد: (هر کس خروج کرده، مردم را به سوي خود فرا خواند در صورتي که کسي در ميان مردم باشد که از او برتر است، پس چنين شخصي گمراه وبدعت گذار است).(9)
در حالت سلامت. تربيت ديني، مستلزم قبول امامت است. حضرت مهدي عجل الله تعالى فرجه الشريف نيز يکي از جمله امامان شيعه است. قبول امامت، به معناي انکار مريد پروري وتکروي است. اين هردو، چون آفت هاي تربيت ديني محسوب مي شوند. در حالت مريد پروري، فرد تربيت شونده، در حد انساني ديگر که مراد تلقي شده، متوقف مي ماند واز تقرب جستن به کمال بي پايان، يعني خداوند، بازمي ماند. در مقابل، در حالت تکروي، فرد تربيت شونده، در حد خود، محدود مي شود واز بهره جستن از نمونه ها والگوهاي برجسته بازمي ماند.
در روايات مربوط به مهدويت، امامت، چون امري متفاوت با مريدپروري وتکروي، معرفي شده است. براي وضوح بيشتر اين معنا، در زير به دو روايت ديگر استناد خواهيم نمود.
در خصوص تمايز امامت با رابطه مريد ومرادي، امام به منزله کسي معرفي مي گردد که راه ورسم وحد وحدود الهي را پي جويي مي کند. عبد العزيز بن مسلم از قول امام رضا عليه السلام مي گويد: (… امام است که حلال خدا را حلال وحرام او را حرام مي دارد وحدود الهي را برپا مي دارد واز دين خدا دفاع مي کند وبا حکمت وموعظه نيکو ودليل رسا به راه پروردگارش فرامي خواند…).(10)
در خصوص اهميت امامت ونفي تکروي نيز در روايتي، زراره از قول امام صادق عليه السلام مي گويد: (امام خود را بشناس که چون او را شناختي اين امر چه پيش افتد ويا دير فرا رسد، تو را زياني نمي رساند).(11)
آسيب ها قشري گري وعقل گرايي؛ سلامت: عقل ورزي:
در اين محور، آسيب هاي تربيت ديني، در دو قطب متقابل قشري گري وعقل گرايي قرار دارد. منظور از قشري گري، جمود بر ظواهر متون ديني، در مقام فهم، وظواهر مناسک شريعت، در مقام عمل، است. قشري گري از اين جهت آسيب زاست که انسان را در قشر دين متوقف مي سازد وبه اين ترتيب، خود فرد را از دين بي بهره وديگران را در دام بدفهمي گرفتار مي سازد. از سوي ديگر، مراد از عقل گرايي آن است که کسي بخواهد عقل را صافي همه چيز بگرداند، به نحوي که درستي هر معرفت يا فايده هر عملي که توسط عقل علمي يا فلسفي، به اثبات قطعي ومسلّم نرسد، پذيرفتني نخواهد بود. اين گرايش نيز در تربيت ديني آسيب زاست زيرا عقل آدمي را چنان تواني نيست که هر چيزي را به اثبات برساند. به اين ترتيب، عقل گرايي، فرد را از حقايق بسياري محروم واز نتايج آنها بي بهره خواهد ساخت. در حالت سلامت، عقل ورزي قرار دارد. تفاوت عقل ورزي با قشري گري مشخص است، اما تفاوت آن با عقل گرايي در آن است که عقل ورزي، مستلزم اثبات علمي وفلسفي امور نيست، بلکه گاه با گمان نيز به پيش مي رود. انسانها برخي از معرفتها واعمال را به کمک گمان هاي عاقلانه، در دسترس خود قرار مي دهند.
اکنون، پس از اشاره کلي به نکات اين محور در تربيت ديني، در خصوص مهدويت، با اندکي تفصيل درباره آن سخن خواهيم گفت.
قشري گري در دين، مانع فهم عمق معارف ديني مي گردد واز اين رو، بستري براي رشد کج فهمي وانحراف وبدعت است. نمونه بارز اين امر در زمان حکومت امام علي عليه السلام توسط خوارج آشکار گرديد؛ کساني که حاضر نشدند به ورق هاي کاغذين قرآن تعرض کنند، اما سرانجام بر آن شدند تا قرآن ناطق را خاموش کنند. اين گونه قشري گري، همواره در کمين تربيت ديني است. در دوران غيبت امام مهدي عليه السلام نيز همواره اين تهديد وجود دارد. ذهن ها وانديشه هاي خام متدينان، آنان را به بدفهمي وبدعت وامي دارد، چنانکه به هنگام ظهور مهدي عليه السلام، سخنان او واحکام ديني که او مطرح مي سازد، در نظر مردم، جديد وناشناخته است. ابو بصير از قول امام باقر عليه السلام مي گويد که ايشان در مورد مهدي عليه السلام فرمود: (هنگامي که آن حضرت قيام کند، با امري نوين وفرماني جديد وطريقه اي نو وحکمي تازه قيام خواهد کرد…).(12)
اين سخن حاکي از آن است که چگونه در دوران غيبت، قشري بودن افراد، آنان را به تعبيرهاي نادرست از احکام ديني خواهد کشاند. امام صادق عليه السلام به اين نکته اشاره دارد، آنجا که مي فرمايد: (قائم عليه السلام در جريان پيکار خود، با اموري روبرو مي گردد که رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با آنها روبرو نشد. همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در حالي به سوي مردم آمد که آنان، بت هاي سنگي وچوب هاي تراشيده را مي پرستيدند، ولي عليه قائم عليه السلام مي شورند وکتاب خدا را عليه او تأويل مي کنند وبر اساس آن با او مي جنگند).(13)
بنابراين، يکي از آسيب هايي که در کمين تربيت مهدوي، هم چون تربيتي ديني، قرار دارد اين است که افراد تحت تربيت، ذهن ها وانديشه هايي ناپرورده وخام داشته باشند ومعارف وحکمت هاي دين را در حد فهم هاي قاصر خود، محدود ومحصور سازند.
از سوي ديگر، عقل گرايي نيز يکي ديگر از ورطه هاي لغزش است. عقل گرايي به اين معناست که افراد بخواهند در عرصه دين، همه چيز را پس از اثبات قطعي عقل بپذيرند. در اين تصور، عقل، چنان انگاشته مي شود که گويي آن را هيچ حد وحدودي نيست وياراي آن را دارد که بر فراز هر حقيقتي بايستد وآن را در حيطه خود، تحليل کند وبشناسد. چنين تصوري، نه با واقعيت عقل هماهنگ است ونه با تربيت ديني، سازگار. عقل، حدودي دارد وبرخي از امور را به سبب محاط بودن در آنها مي پذيرد. عقل، هم چنانکه برخي از امور را در پرتو روشن تحليل خود، مي پذيرد، امور ديگري را در سايه روشن حيرت، مورد قبول قرار مي دهد. دين، آدمي را از جمله به حقايقي از اين دست رهنمون مي گردد. از قضا يکي از دلايلي که براي غيبت امام زمان عليه السلام ذکر شده، آشکار شدن بن بست هاي عقل گرايي در مفهوم افراطي آن است. به عبارت ديگر، غيبت، فرصتي است براي اين که انسان هاي کره خاکي، هر چه در توان عقلي خويش دارند، در جستجوي سعادت بکار زنند. هنگامي که آنان، بن بست هاي عقل گرايي را آزمودند، گوش شنواتري براي شنيدن پيام غيبي مهدي عليه السلام خواهند داشت.
حالت سلامت در تربيت ديني، عقل ورزي است. عقل ورزي، باور به توانايي عقل در دريافتن حقايق عميق است، بدون آن که حدود توانايي آن انکار شود. عقل گرايي، نوعي مطلق گرايي در عرصه عقل است که پذيرفتني نيست. اما عقل ورزي، مطلوب تربيت ديني است زيرا دين، آدمي را به حقايق ژرفي فراخوانده است که با عقل ورزي قابل حصول است. فهم مسأله مهدويت، خود از جمله اموري است که مستلزم بذل فهم وباريک بيني بوده است؛ به ويژه که شيعه، در مطرح نمودن مسأله مهدويت، تحت فشارهاي سياسي حاکمان زمان قرار داشته ودر اين خصوص، ناگزير بوده به رمز سخن بگويد. از اين رو، در خصوص مهدويت نيز دعوت به ژرف انديشي وباريک بيني صورت پذيرفته است. به طور مثال، در روايتي، مفضّل بن عمر از قول امام صادق عليه السلام مي گويد: (خبري که آن را درک مي کني، از (10) خبر که صرفاً آن را روايت مي کني بهتر است، همانا هر حقي داراي حقيقتي است وهر کار درستي را نوري است. سپس فرمود: وبه خدا سوگند! کسي از شيعيانِ خود را فقيه نمي شماريم تا اين که به رمز، سخني به او گفته شود واو آن رمز را دريابد، همانا امير المؤمنين عليه السلام بر منبر کوفه فرمود: (به راستي که فتنه هايي ظلماني وکدر وتاريک پشت سر داريد که جز نُوَمَه (کسي که عنواني در مردم ندارد وبه کلي قدرش مجهول وناشناخته است) کسي از آن نجات نمي يابد). به آن حضرت عرض شد: اي امير مؤمنان، نومه چيست؟ فرمود: آن کسي است که مردم را مي شناسد ولي مردم او را نمي شناسند، وبدانيد که زمين از حجت خداي عز وجل خالي نمي ماند…).(14)
گذشته از اصل مسأله مهدويت که به دلايل تاريخي، دريافت آن مستلزم باريک بيني بوده است، هم اکنون نيز درک درست مسائل مربوط به مهدويت، مستلزم عقل ورزي است. اين مسائل شامل اموري چون نقادي نسبت به عقل گرايي، تبيين نقش هاي سازنده اعتقاد به مهدويت در جريان زندگي فردي، اجتماعي وتاريخي، ومسئوليت شيعه در دوران غيبت است.
آسيب ها خرافه پردازي وراز زدايي؛ سلامت: حق باوري:
در اين محور، آسيب هاي تربيت ديني، به طور کلي، عبارت از خرافه پردازي وراززدايي است. خرافه پردازي هنگامي در تربيت ديني، آشکار مي گردد که حقايق ماوراي طبيعي دين، دستخوش عوام زدگي گردد. آسيب زايي خرافه پردازي، نه تنها از آن جهت است که اين حقايق، تحريف مي گردد، بلکه همچنين از آن رو است که در افراد تحت تربيت، بلاهت را دامن مي زند. در قطب مقابل، راززدايي قرار دارد. راززدايي نيز از جمله آسيب هايي است که در کمين تربيت ديني قرار دارد. آسيب زايي اين امر در آن است که دين ومعارف ديني را در حد طبيعت، به زير مي کشد وعملاً مقصود عمده اي را که تربيت ديني، به عهده داشته، نقض مي کند وآن برکشيدن آدمي از خاک به سوي خدا بوده است. چنانکه در محورهاي پيشين نيز ذکر شد، داد وستد نهاني ميان دو قطب آسيب را نبايد ناديده گرفت. خسته شدن از خرافه پردازي، کار را به راززدايي مي کشاند، چنانکه راززدايي، در آخرين حد خود، جهان را کوچک وعبث مي گرداند وزمينه را براي خرافه پردازي آماده مي کند. در حالت سلامت، حق باوري قرار دارد. تربيت ديني، آدمي را به حق باوري سوق مي دهد. حق، نه خرافه است ونه به ضرورت، از هرگونه رازآميزي به دور است.
پس از اشاره کلي به محتواي آسيب وسلامت در اين محور، در خصوص مهدويت، به توضيح بيشتر آن خواهيم پرداخت.
قطب نخست آسيب، يعني خرافه پردازي، در زمينه مهدويت نيز همچون ساير معارف ديني، قابل گسترش است. به ويژه، از آنجا که امام زمان عليه السلام در غيبت به سر مي برد، مطامع سوداگران وخامي عاميان وعوام زدگان، بستر مناسبي براي خرافه پردازي فراهم مي آورد. نمونه هايي از اين امر را مي توان در داعيه هاي اين وآن، بر رؤيت امام زمان يا رؤياهاي مربوط به آن حضرت ملاحظه نمود. هر چند امکان اين امر، در اصل، منتفي نيست وبرخي از اخبار، حاکي از رؤيت آن حضرت توسط بعضي از بزرگان بوده است(15) اما اندک نيست قصه هاي بي بنيادي که در اين زمينه پرداخته اند. از اين رو، در برخي از روايات آمده است که هر کس ادعا کند با امام زمان عليه السلام ارتباط دارد، او را کذاب بدانيد.
قطب دوم آسيب، يعني راززدايي، نيز در زمينه مهدويت، رخ داده ورخ مي دهد. در راززدايي، اين گرايش وجود دارد که امور، همواره چون اموري طبيعي نگريسته شوند وردپاي هر امر ماوراي طبيعي در آنها محو گردد. نمونه اين مواجهه با مهدويت را مي توان از جمله در مقدمه معروف ابن خلدون ملاحظه نمود. ابن خلدون که مالکي مذهب بود، امکان بي اعتبار شمردن اخبار مربوط به مهدي عليه السلام را نداشت زيرا اين اخبار در ميان اهل سنت نيز رواج داشته است. اما وي کوشيده است بر اساس ديدگاه فلسفي خود در باب جامعه بشري، مهدويت را تفسير کند. از نظر وي، عصبيت، اساس حکومت ونظام اجتماعي بشري را مي سازد وبر اين اساس، مي گويد چون عصبيّت فاطمي وبه طور کلي، عصبيت قريش، از ميان رفته، ظهور مهدي عليه السلام از خاندان فاطمه عليها السلام وبه پاداشتن حکومتي مقتدر وجهاني ممکن نيست. از اين رو، وي به اين تفسير روي مي آورد که مراد از ظهور مهدي، پيدايش حکومتي مبتني بر اتحاد قبائل سادات اطراف مدينه وحجاز است.(16)
آسيب زايي راززدايي از معارف الهي، نه تنها در اين است که حقيقتي، از نظر پنهان مي ماند، بلکه همچنين در اين است که آثار تربيتي وتحول بخش آن در زندگي فردي واجتماعي نيز فرصت بروز نمي يابد. راززدايي از مهدويت وتبديل نمودن آن به يک واقعه عادي در کنار ساير وقايع عادي، همه آثار تربيتي فردي، اجتماعي وتاريخي اين عقيده قدرتمند والهام بخش را زايل مي سازد. ظهور مهدي عليه السلام، چون وعده اي حتمي والهي، افق روشني براي بيدار نگاه داشتن اميد عدالت وکوشش نمودن در راه تحقق آن وانتقاد نمودن از حاکميت هاي جاري است. راززدايي از مهدويت، به منزله از ميان بردن تمام اين آثار گرانقدر وتحول آفرين است.
به دور از دو قطب آسيب، يعني خرافه پردازي وراززدايي، حالت سلامت در اين محور عبارت از حق باوري است. چنانکه اشاره شد، حق باوري به معناي پذيرفتن معارف حق ديني است. حق باوري با خرافه پردازي متفاوت است زيرا در اينجا تنها پذيرش حقايق يا انديشه هاي مسلم ديني مورد نظر است؛ به علاوه، حق باوري با راززدايي نيز متفاوت است زيرا بسياري از حقايق ديني واز جمله مهدويت، رازآميز است.
در مسأله مهدويت، حقيقت هايي وجود دارد که رازآميز است وپذيرفتن آنها لازمه تربيت ديني است. از جمله امور رازآميز در مهدويت، خود مسأله غيبت بلند مدت مهدي عليه السلام است. هر چند پاره اي از حکمت ها براي غيبت ذکر شده، اما حکمت اساسي غيبت، نا آشکار است واز جمله اسرار الهي محسوب شده است که تنها پس از رفع آن، حکمتش آشکار خواهد شد. اين نکته، از جمله در روايتي آمده است که در آن، عبدالله بن فضل از قول امام صادق عليه السلام مي گويد: (همانا براي صاحب اين امر، غيبتي است چاره ناپذير که هر فرد گمراهي در آن ترديد مي کند. پس گفتم: چرا چنين است فدايت گردم؟ گفت: به دليلي که مجاز نيستيم آن را براي شما بازگوييم. گفتم: پس حکمت غيبتش چيست؟ گفت: حکمت غيبت وي چون حکمتي است که در غيبت هاي حجت هاي پيشين خدا وجود داشت. به راستي که حکمت آن، آشکار نمي گردد مگر بعد از ظهورش، چنانکه حکمت کارهاي خضر عليه السلام در سوراخ کردن کشتي، کشتن پسر بچه وبالا بردن ديوار، براي موسى عليه السلام آشکار نگرديد مگر به هنگام جدايي آن دو. اي پسر فضل، به راستي اين امر، از امور الهي، سري از اسرار خدا وغيبي از غيب هاي الهي است وهنگامي که دانستيم او حکيم است، تصديق مي کنيم که کارها وسخنان او همه حکمت است، هر چند که دليل آن براي ما آشکار نباشد).(17)
جنبه رازآميز ديگر، شکل زندگي مهدي عليه السلام وقيام ناگهاني وي است. در احاديث، به هنگام اشاره به شکل زندگي مهدي عليه السلام، شباهت وي با يوسف نبي عليه السلام مورد توجه قرار داده شده که برادران وي به هنگام مواجهه با او در زمان حاکميتش در مصر، وي را نشناختند. يزيد کُناسي از قول امام محمد باقر عليه السلام مي گويد: (صاحب اين امر را با يوسف شباهتي است، او فرزند کنيزي سيه چرده است، خداوند کار او را يک شبه برايش اصلاح مي کند).(18)
آسيب ها انحصار گرايي وکثرت گرايي؛ سلامت: حقيقت گرايي مرتب:
در اين محور، دو قطب متقابل آسيب در تربيت ديني، انحصارگرايي وکثرت گرايي است. مراد از انحصارگرايي آن است که ادعا شود تمامي حقيقت، در نزد دين واحدي قرار دارد واديان ديگر، هيچ بهره اي از حقيقت نبرده اند. دين اسلام، با اين که آخرين وکامل ترين دين الهي است، اما پيامبر اکرم صلى الله عليه وآله وسلم با فرا خواندن اهل کتاب براي اتفاق نظر در حقايق الهي مشترک ميان اسلام واديان پيشين، انحصارگرايي را به ديده قبول ننگريست. آسيب انحصارگرايي در آن است که امکان گفتگو ميان اديان را نفي مي کند واز اين طريق، مانع بسط هدايت مي گردد. از سوي ديگر، کثرت گرايي نيز آسيب ديگري در جريان تربيت ديني است. کثرت گرايي در اينجا به اين معناست که ادعا شود، اديان مختلف، به يک اندازه از حقيقت برخوردارند وهيچ يک، ترجيحي به ديگري ندارد. اين ديدگاه با قبول کمال بيشتر اديان وشرايع متأخر ناسازگار است ونوعي بي تفاوتي نسبت به انتخاب راه بهتر را به بار مي آورد. در حالت سلامت، حقيقت گرايي مرتبتي قرار دارد. در اين ديدگاه، نظر بر آن است که حقيقت مي تواند به درجات مختلف در نزد اديان وشرايع مختلف وجود داشته باشد. بر اين اساس، ممکن است ديني از دين ديگر کامل تر باشد وحقيقت بيشتري را در خود جلوه گر بسازد. اين ديدگاه، نه تنها امکان گفتگو ميان اديان را فراهم مي آورد، بلکه انگيزه حقيقت جويي را براي يافتن بيشترين ميزان حقيقت در افراد تأمين مي کند.
اکنون، پس از اشاره به آسيب وسلامت در تربيت ديني به طور کلي، نکات اين محور را در زمينه مهدويت، توضيح خواهيم داد.
انحصارگرايي چون يکي از آسيب هاي تربيت ديني، در عرصه مهدويت به اين نحو ممکن است آشکار گردد که اعتقاد به حکومت عدل مهدي عليه السلام، موجب تحريم هر حکومتي پيش از آن گردد. اين ديدگاه عملاً در برخي از معتقدان به مهدويت آشکار شده است. بر اين اساس، نظر بر آن بوده است که پيش از حکومت مهديعليه السلام، هيچ کس حق حکومت ندارد. حتى در اين مورد، با تفسيري اشتباه آميز، به برخي از روايات مربوط به مهدويت نيز استناد شده است. به طور مثال، در روايتي، مالک بن أعيَن از قول امام باقر عليه السلام مي گويد: (هر پرچمي که پيش از پرچم حضرت قائم عليه السلام برافراشته گردد صاحب آن طاغوت است).(19) از اين روايت، چنين برداشت نموده اند که هيچ حکومت عدلي، قبل از قيام مهدي عليه السلام، برقرار شدني نيست. در حالي که مقصود اين روايت آن است که هر کس با ادعاي امامت وايفاي نقش مهدي عليه السلام، قيام کند، او طاغوت است. از اين رو، در روايات ديگر، ذکر شده است: (هر کس مقام ما _ يعني امامت _ را ادعا کند، او کافر (يا مشرک) است).(20)
بر اين اساس، تفسير وترويج مهدويت، به اين عنوان که هر حکومتي قبل از حکومت مهدي عليه السلام، طاغوت است، فهمي آسيب زا از مهدويت است. پيامد عمليِ چنين فهمي، عدم تلاش براي برقراري حکومت عادلانه، پيش از ظهور امام مهدي عليه السلام است وحاصل عملي آن، تمکين نسبت به هر گونه حکومت جورپيشه خواهد بود.
در مقابل، کثرت گرايي نيز قطب دوم آسيب است. کثرت گرايي به مفهوم برابر دانستن طريقه هاي مختلف، مي تواند به اين نتيجه منجر شود که هر وضع موجودي، مشروع تلقي شود. در حالي که انحصارگرايي در عرصه مهدويت، به تحريم هر حکومتي منجر مي شود، کثرت گرايي، به تجويز هر حکومتي ختم خواهد شد. آسيب زايي چنين موضعي در تربيت سياسي، آشکار است.
حالت سلامت در اين محور، حقيقت گرايي مرتبتي است. در عرصه مهدويت، اين نکته حاکي از آن است که مهدي عليه السلام وحکومت وي، مثل اعلاي عدالت است وپيش از او، هر حکومتي، به هر ميزان به اين مثل اعلى نزديک باشد، يا به عبارتي، هر چه عادلانه تر باشد، به همان ميزان از مقبوليت ومشروعيت برخوردار است.
به علاوه، جالب توجه است که در حکومت مهدي عليه السلام، همچنان اهل کتاب مي توانند بر عقايد ديني خود پايبند باشند. امام مهدي عليه السلام با اهل کتاب مسالمت مي ورزد، چنانکه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اين کار را کرد. اين مضمون روايتي است از قول امام صادق عليه السلام: ((پرسيدند) پس وضع اهل ذمه در نزد او چيست؟ فرمود: او با آنان مسالمت مي ورزد چنانکه رسول خدا با آنان مسالمت ورزيد وجزيه مي دهند و(در برابر حکومت اسلامي) سر فرود مي آورند).(21) همچنين، در روايتي از قول امام باقر عليه السلام آمده است: ((قائم عليه السلام) در ميان اهل تورات با تورات ودر ميان اهل انجيل با انجيل ودر ميان اهل قرآن با قرآن داوري مي کند).(22)
پاورقي
(1) عن النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم: (فيستشير المهدي أصحابه)، الزام الناصب، به نقل از آقائي وهمکاران، درسنامه تاريخ عصر غيبت، ص 256.
(2) علي عليه السلام: (يَعطف الهوى على الهدى إذا عطفوا الهدى على الهوى ويعطف الرأيَ على القرآن إذا عطفوا القرآن على الرأي)، نهج البلاغه: خطبه 138.
(3) بقره: 147.
(4) عن حُمرانَ بن أعيَنَ، قال: سألت أبا جعفر عليه السلام فقلت له: أنت القائم؟ فقال: (قد ولَّدني رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وإنّي المطالَِبُ بالدَّم، ويفعل الله ما يشاء)، ثمّ أعَدتُ عليه، فقال: (قد عرفتُ حيثُ تذهبُ، صاحبُک المُبدِحُ البطن، ثمّ الحَزازُ برَأسه، ابنُ الأرواع، رحم اللهُ فلاناً). غيبت نعماني، باب 13، ص 314.
(5) امام صادق عليه السلام: (يسير بسيرة رسول الله ولا يعيش إلاَّ عيش أمير المؤمنين) الغيبه، شيخ طوسي، ص 277.
(6) علي عليه السلام: (ولا تظنّوا بي استثقالاً من حقّ قيل لي ولا التماس اعظام لنفسي فإنَّه من استثقل الحقَّ أن يُقالَ له أو العدلَ أن يُعرضَ عليه کان العملُ بهما أثقلَ عليه فلا تَکفُّوا عن مَقالة بحقّ أو مشورَة بعدل فإنّي لستُ في نفسي بفوق أن اُخطيَ ولا آمَنُ ذلک من فعلي إلاَّ أن يَکفي اللهُ من نفسي ما هو أملک به منّي فإنَّما أنا وأنتم عبيد مملوکون لِربّ لا ربَّ غيرُهُ…). (نهج البلاغه، خطبه 207).
(7) عمرو بن سعد عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام أنَّه قال يوماً لحذيفة بن اليمان: (… فلا تزال هذه الأمّة جبّارين يتکالَبون على حرام الدنيا، مُنغَمسِينَ في بحار الهلکاتِ وفي أودية الدماء حتَّى إذا غاب المُتَغَيّبُ من وُلدي عن عيون الناس وماجَ الناسُ بفَقده أو بقتله أو بموته، أطلَعَتِ الفتنةُ ونزلت البليةُ والتَحَمَتِ العصبيةُ وغَلا الناسُ في دينهم وأجمعوا على أنَّ الحجةَ ذاهبة والإمامة باطلة… فوَ ربّ عليّ إنَّ حجّتَها عليها قائمة ماشية في طُرُقها داخلة في دُورِها وقُصُورها جوَّالة في شرق هذه الأرضِ وغربها تسمع الکلامَ وتُسّلِمُ على الجماعةِ تَرى ولا تُرى إلى الوقت والوعدِ…) (همان مأخذ، ص 206 – 207).
(8) (قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)(بقره: 124).
(9) عن الفضيل بن يسار قال: سمعت أبا عبد الله جعفر بن محمّد عليه السلام يقول: (من خرج يدعو الناس وفيهم من هو أفضل منه فهو ضالّ مُبتدِع). (همان مأخذ، باب 5، ص 167).
(10) عن عبدالعزيز بن مسلم قال: … ثمّ قال (الرضا عليه السلام): (… الامامُ يُحِلُّ حلالَ اللهِ ويُحرّمُ حرامَ اللهِ ويُقيمُ حدودَ اللهِ ويَذُبُّ عن دِين اللهِ ويدعو إلى سبيل ربّه بالحکمةِ والموعظةِ الحسنةِ…) (همان مأخذ، ص 318).
(11) عن زُرارَةَ قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: (اعرف إمامک فإنَّک إذا عَرَفتَهُ لم يَضُرُّکَ تَقَدَّمَ هذا الأمرُ أو تَأخَّرَ). (همان مأخذ، باب 25، ص 470).
(12) عن أبي بصير عن أبي جعفر محمّد بن علي عليه السلام قال: (إذا خرج يقوم بأمر جديد وکتاب جديد وسُنّة جديدة وقضاء جديد، على العرب شديد وليس شأنه إلاَّ القتل لا يستبقي أحداً ولا تأخذه في الله لومة لائم) (غيبت نعماني، باب 13، ص 368).
(13) عن محمّد بن أبي حمزة عن بعض أصحابه عن أبي عبد الله عليه السلام قال: سمعته يقول: (القائم عليه السلام يَلقي في حربه ما لم يلقَ رسولُ الله صلى الله عليه وآله وسلم، إنَّ رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم أتاهم وهم يعبدون حجارة منقورة وخُشُباً مَنحوتة وإنَّ القائم يَخرجون عليه فيتأوّلون عليه کتاب الله ويُقاتلونه عليه). (غيبت نعماني، باب 17، ص 424).
(14) عن المفضَّل بن عمر قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: (إنَّ من ورائکم فتناً مُظلِمَة عمياءَ مُنکسِفَة لا ينجو منها إلاَّ النُوَمَةُ، قيل: يا أمير المؤمنين وما النومة؟ قال: الذي يَعرفُ الناسَ ولا يعرفونه واعلموا أنَّ الأرض لا تخلو من حجّة لله عزَّ وجلَّ…) (غيبت نعماني، باب 10، ص 202).
(15) به طور مثال، منتخب الاثر، الفصل الخامس، باب (فيمن رآه في الغيبة الکبرى).
(16) همچنين بنگريد به مقدمه مترجم، آيت الله کمره اي، بر کتاب کمال الدين وتمام النعمه شيخ صدوق.
(17) عن عبد الله بن الفضل الهاشمي قال: سمعت الصادق جعفر بن محمّد عليه السلام يقول: (إنَّ لصاحب هذا الأمر غيبة لا بدَّ منها، يرتاب فيها کلّ مبطل)، فقلت: ولِمَ جُعلت فداک؟ قال: (لأمر لم يؤذن لنا في کشفه)، قلت: فما وجه الحکمة في غيبته؟ قال: (وجه الحکمة في غيبات من تقدَّمه من حجج الله تعالى ذکره، إنَّ وجه الحکمة في ذلک لا ينکشف إلاَّ بعد ظهوره کما لا ينکشف وجه الحکمة لما أتاه الخضر من خرق السفينة وقتل الغلام وإقامة الجدار لموسى عليه السلام إلاَّ وقت افتراقهما، يا بن الفضل إنَّ هذا الأمر أمر من أمر الله تعالى وسرّ من سرّ الله وغيب من غيب الله ومتى علمنا أنَّه عزَّ وجلَّ حکيم صدَّقنا بأنَّ أفعاله وأقواله کلّها حکمة وإن کان وجهه غير منکشف لنا). (منتخب الاثر، الباب الثامن والعشرون، ص 330).
(18) عن يزيد الکُناسيَّ قال: سمعت أبا جعفر الباقر عليه السلام يقول: (إنَّ صاحب هذا الأمر فيه شَبَه من يوسفَ، ابنُ أمَة سوداءَ، يصلح الله له أمره في ليلة). (غيبت نعماني، باب 10، ص 237).
(19) عن مالک بن أعيَن الجُهَنيّ عن أبي جعفر الباقر عليه السلام أنَّه قال: (کلُّ راية تُرفعُ قبل رايةِ القائم صاحبها طاغوت) (غيبت نعماني، باب 5، ص 166).
(20) عن الفضيل قال: قال أبو (عبد الله) جعفر عليه السلام: (من ادّعي مقامنا – يعني الإمامة – فهو کافر، أو قال: مشرک). (همان مأخذ).
(21) عن الصادق عليه السلام … فما يکون من أهل الجزية عنده؟ قال: (يسالمهم کما سالمهم رسول الله ويؤدّون الجزيه عن يد وهم صاغرون). (بحار، به نقل از صدر، تاريخ ما بعد الظهور، ص 568).
(22) عن الباقر عليه السلام: (يحکم بين أهل التوراة بالتوراة وبين أهل الإنجيل بالإنجيل وبين أهل الزبور بالزبور وبين أهل القرآن بالقرآن). (غيبت نعماني، ص 125).
کانون امام مهدی ملکان